من که نخندیدم...
امروز صبح وقتی گوشی ام را دیدم٬یکی اس ام اس داده بود٬مثلا جوک!آنقدر که ناراحت شدم٬نخندیدم!حتی تا خود همین چند دقیقه داشتم روویش فکر می کردم:"ترکه میره خدمت٬انقدر به نامزدش نامه میده که آخر سر نامزدش عاشق پستچی میشه!".

امروز صبح وقتی گوشی ام را دیدم٬یکی اس ام اس داده بود٬مثلا جوک!آنقدر که ناراحت شدم٬نخندیدم!حتی تا خود همین چند دقیقه داشتم روویش فکر می کردم:"ترکه میره خدمت٬انقدر به نامزدش نامه میده که آخر سر نامزدش عاشق پستچی میشه!".

تازه فهمیدم اشکال کار کجاست...اشکال کار اینجاست که من از همان سه سال پیش که وبلاگ نویسی را شروع کردم نباید به اسم واقعی ام می نوشتم.چرا؟به خاطر اینکه از خاله و دختر خاله و فامیل های پدر که نمی شناسمشان اینجا را می خوانند و بعد مواجه می شوم با این جمله تکراری که:"این ها چیه که نوشتی؟!".اینکه نمی شود...من شاید دوست داشته باشم که خیلی چیزها را اینجا بنویسم٬شاید بخواهم بنویسم حتی دیشب دو تا لیوان آب خوردم و یا هر چیز دیگه که شاید گفتنش در دنیای واقعی سخت تر باشد!هر چند دوست ندارم خصوصی های زندگی ام مثل بقیه بشود خوراک گپ و گفت های عصرانه فامیل اما اجازه دهید ما هم جوانی خودمان را بکنیم!مگر نه اینکه شما هم جوان بودید و پنجاه ساله به دنیا نیامده اید!در کل من از این فامیل محترم و از اقوام دور و نزدیک می خواهم کمی صبور و اندیشمند باشید و بگذارید نفس راحت بکشیم و از این ترس لعنتی خلاصی پیدا کنیم!اصلا می دانید قضیه چیست؟توله سگ پدر نداشت٬گریه می کرد عمو می خواست!
......
ی.ن:پارسال٬همچین روزی این پست(پازل) را نوشتم.
انگار یک شیر به مغزم وصل کرده اند و بازش کردند و همه حرف ها و فکرهایم از ذهنم خالی شده است!نمی نویسم چون حرفی ندارم...انگار در یک جور شوک غرق شدم!یک جور ابهت که آدم را خفه می کند.تازه این روزها فهمیدم خوبی زیاد مثل ویتامین می مونه که زیاد بخوری برات زیان داره!یعنی دعا کردن زیاد هم خوب نیست...
بگذارید اعتراف کنم!این روزها دوست دارم یک همسایه را ببینم.همسایه ای که می دانم خانه یشان در کدام کوچه است٬ولی نمی دانم کدام در و کدام پلاک...این روزها زیاد در صف نانوایی بربری می ایستم تا شاید ببینمش٬آخر می دانم که بربری زیاد دوست دارد...من دوست دارم ببینمش اما خب روویم نمی شود که بروم جلو و دعوتش کنم تا کمی قدم بزنیم و ببرمش همان کافه چهارراه ولی عصر و به یک قهوه دعوتش کنم...من خجالت می کشم!
......
بعد الآپ:و او دعوتم را قبول نکرد...به همین راحتی!
خواستم از امروز بنویسم که چه به سر مردم آوردند و چه کردند اما خب گفتم ننویسم بهتر است!اما فقط یک چیز٬آن ها که طرفدار امت ولایتمدارند و ادعای عدل و سایه علی بر سرش را دارند به چه حق ملت را می زدند؟!تازه یک چیز را متوجه شدم و آن هم این است که این جماعت فقط دنبال خالی کردن عقده هایی هستند که خب حتما با زدن مردم و فریاد کشیدن های بی حد و حساب٬خالی می شود!
امروز باز هوا شور بود...مردم گریه می کردند و چشم هایشان سرخ بود!من فقط دلم برای آن مادری سوخت که فرزندش زیر پای جماعت عقده ای لگد می خورد و او فقط زجه می زد که بچه اش را نزنند!امروز آن ها برنامه یشان غیر از خوردن صبحانه و تکان دادن جرثومه یشان٬یک برنامه دیگر هم داشتند:سلاخی کردن ملت!